تبليغاتX
اسمش رو هرچی خودت دوست داشتی بزار

اسمش رو هرچی خودت دوست داشتی بزار

 
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت دختر:آروم تر من ميترسم پسر:نه داره خوش ميگذره دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه پسر:پس بگو دوستم داري دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد) پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه و..... روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)
__________________
نوشته شده در 90/10/12ساعت 23:2 توسط درسا جووووووووووووون| |


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:


"امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !
نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:52 توسط درسا جووووووووووووون| |

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

پس به طبقه ی بالایی رفتند…

در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

پس به طبقه ی پنجم رفتند…

آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم



نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:49 توسط درسا جووووووووووووون| |

مسافرکش مسافر مرد میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده میپرسه :آقا منو میشناسی ؟راننده میگه : نه یهو راننده واسه یه مسافر خانوم نگه میداره و خانومه عقب میشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه. شما ؟مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟ راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن.

نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:47 توسط درسا جووووووووووووون| |

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم : خوراک مرغ!



نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد
نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:43 توسط درسا جووووووووووووون| |

هرگز نخواب کوروش
میهن جوان ندارد
حتی دگر دماوند
آتشفشان ندارد
دارا کجای کاری؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند: اینجا خدا ندارد
دیو سیاه در بند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیرو کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
اما چه سود اینجا
نوشیروان ندارد
کو آن حکیم توسی
شاهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما ، دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش
ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز
نام و نشان ندارد
نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:39 توسط درسا جووووووووووووون| |

به کودکی گفتند:عشق چیست؟

گفت: بازی

به نوجوانی گفتند:عشق چیست؟

گفت:رفیق بازی

به جوانی گفتند عشق چیست؟

گفت:پول وثروت

به پیرمردی گفتند:عشق چیست؟

گفت:عمر

به عاشقی گفتند عشق چیست؟

چیزی نگفت:آهی کشید

...
نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:37 توسط درسا جووووووووووووون| |

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم

R
نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:36 توسط درسا جووووووووووووون| |

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت .

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:35 توسط درسا جووووووووووووون| |

نرم افزار جدید نصب شده روی گوشی siri iPhone 4S است. با استفاده از این نرم افزار می توانید با گوشی خود صحبت کرده و هر سئوالی دارید از او بپرسید. این نرم افزار با جست و جو در داده های سایت هایی مانند Wikipedia به سئوالات شما پاسخ می دهد. ولی اگر سئوالات خنده آوری از نرم افزار Siri بپرسید چه پاسخی خواهید شنید؟ در ادامه نمونه هایی از این سئوالات و پاسخ های جالب را مشاهده می کنید

اگر از Siri بپرسید، پایتخت کشور فرانسه کجاست، سریعا پاسخ را یافته و به شما نمایش خواهد داد.

ولی اگر از او بپرسید: "با من ازدواج می کنید؟" تصور می کنید پاسخ Siri به این سئوال چه باشد؟ ما نمونه هایی از این سئوال و پاسخ ها را به شما نمایش می دهیم.

شما: Siri عزیز، شما چه پوشیدی؟
Siri: ترکیبی از آلومینیوم و سیلیکون به همراه استیل، حتما خیلی خوشتان خواهد آمد

شما:
از کجا می توانم مواد مخدر تهیه کنم؟
Siri: من می توانم دو مرکز ترک اعتیاد نزدیک را به شما معرفی کنم

شما:
از من عکس بگیر
Siri: من عکاس خوبی نیستم

شما: بهترین تلفن از نظر تو چیست؟
Siri: آیا تلفن دیگری هم وجود دارد؟

شما: Siri کمی عجیب است.
Siri: اگر اصرار می کنید، قبول می کنم

شما:
چند سال دارید؟
Siri: اجازه پاسخ گویی به این سئوال را ندارم

شما:
شما دقیقا چه هستید؟
Siri: من یک کمک کننده مجازی هستم.

شما:
با من ازدواج می کنید:
Siri: آخرین نسخه مدارک توافق نامه های من، ازدواج را پشتیبانی نمی کند. متاسفم

شما:
آیا من چاقم
Siri: ترجیح می دهم در این مورد صحبتی نکنم

شما: Siri من تو را دوست دارم
Siri: مطمئنم این حرف را به همه محصولات Apple می زنید

شما: تق تق
Siri: چه کسی در می زند؟

شما: آیا می توانید کسی را به قتل برسانید؟
Siri: من می توانم 3 مرکز روان درمانی نزدیک را به شما معرفی کنم.

شما: من خسته ام
Siri:همین الان گوشی را زمین بگذار و کمی بخواب. من همینجا منتظرت خواهم ماند.

اگر دقت کنید می بینید که این پاسخ ها با هم متفاوت بوده و گویی با انسان واقعی صحبت می کنید. مکالمه چند خطی زیر مربوط به سئوالات تکراری و پاسخ های متفاوت Siri است:

شما: Siri دوستت دارم

Siri: من برای شما اینجا هستم

شما: Siri عزیز، دوستت دارم

Siri: شما نمی توانید

شما:
Siri دوستت دارم

Siri: آیا ممکن است سراغ سئوال بعدی بروید؟

شما: ولی من واقعا Siri را دوست دارم.

Siri: خواهش می کنم این جمله را تکرار نکنید



نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:31 توسط درسا جووووووووووووون| |

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
- قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد


نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:28 توسط درسا جووووووووووووون| |

پاسخهای جالب این دانش اموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.

1) درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش

2) اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه

3) چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

4) علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج

5) علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

6) چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام

7) چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب

8) اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد

9) یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد

10) چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

11) اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ

12) اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده


نوشته شده در 90/10/12ساعت 22:27 توسط درسا جووووووووووووون| |

آن شنیدم که فلان مدرسه شاگرد بدی داشت که می بود ز عقل و خرد دور بسی بی رگ و بی نور به

پیش همه منفور چنان آدم رنجور به صد هول و به صد ترس سر درس همی آمد و بی آن که برد فیضی و چیزی بکند درک همی رفت و همی گفت چه درسی و چه بحثی و چه کشکی و شیمی غرض این گونه به اهمال شب و روز سر آورد و چو در آخر آن سال رخ ممتحنین گشت عیان گشت پریشان که خدایا چه کنم رو به که آرم تو خودت رحم کن این بنده ی بی فهم و زکارا در آن بین ز درد دل وی کودکی آگاه شد و گفت مخور غصه و خوش باش که یک ممتحن کر به تو افتاده چو رفتی به سر میز بی آن که شوی هول مترس و دهنت باز کن و گوی دارام دام و دریم دیم و دارام دام دو صد قیل و دو صد قال و دو صد قول چو آن ممتحن از تو بشنید این سخنانت به گمانش که تو یک بچه یبسیار زرنگی دهدت نمره ی خوبی که تو هر لحظه کنی شکر خدا چو شد نوبت او شیمی و فیزیک بپرسید از او ممتحن او آن گاه به یک لحظه دهان باز و بگفتا دارام دام و دیریم و دیم و دارام دام دو صد قیل و دو صد قال و دو صد قول چو آن ممتحن از بچه ی کودن بشنید این سخنان کرد به او خنده ی بسیار و بگفت ببخشید فلان ممتحن کر که بنا بود بیاید به اتاق دگری رفته خداوند الهی که دهد عقل شما را .

نوشته شده در 90/10/02ساعت 21:56 توسط درسا جووووووووووووون| |

هیییییییییییی
دیگه کسی برام یه دونه نظرم نمی ذاره!!!دوستام بی معرفت شدن
ولی خودمونیما منم کم بی معرفت نشدم
ولی باور کنین همه ی نظرا چک می شن و از همشون در دلم قدر دانی می شه
مهربونیای تک تکتونم یادمه

دوستای آدم سه دستن::
1- اونایی که فقط دوستن. باهاشون میری خوش میگذرونی.

2- دوستای خوب که همیشه تو شادیا باهات شادن، تو غما باهات همدردی میکنن، به حرفات گوش میدن و ازت همیشه دفاع میکنن. برای همین دوستای خوبین.

3- دوستای بد، که اصولا آدمای منطقی هستن، تو شادیا کاری بهت ندارن، وقتی دچار مشکل میشی سریع میچسبن بهت، هی مشورت میدن، هی راه حل میدن، و بعضی جاها تصمیمایی رو برات میگیرن که ناراحتت میکنه ولی برات مفیده. اصولا ین دوستا جزو منفور ترین افراد قرار میگیرن.

نکته: گروه یک با دو گروه دیگه کاری ندارن.
نکته 2: گروه 3 تا جایی که میتونن دوست خوبشونو از گزند گروه 3 دور میکنن
بازم نکته: گروه 3، همیشه بهت میگن که دوستای خوبت بی ارزشن، چون عملن هیچ کاری تو زندگیت نمیکنن‬

نوشته شده در 90/05/08ساعت 0:8 توسط درسا جووووووووووووون| |

حقایق حیرت آور

تاریخ مرموز



آبراهام لینکلن در سال 1846 به سنا را یافت

جان. اف. کندی در سال1946 به سنا راه یافت


آبراهام لینکن در سال 1860 به ریاست جمهوری انتخاب شد

جان. اف. کندی در سال 1960 به ریاست جمهوری انتخاب شد
.

هر دو توجه خاص به حقوق بشر داشتند.

همسر هر دو در زمان زندگی در کاخ سفید فرزندشان را ازدست دادند

هر دو رئیس جمهور در روز جمعه ترور شدند

تیر به سر هر دو رئیس جمهور اصابت کرد



اسم منشی لینکلن کندی بود

اسم منشی کندی لینکلن بود


هر دو توسط جنوبی ها ترور شدند

جانشین هر دو یک جنوبی به نام جانسون بودند

اندرو جانسون که جانشین لینکلن شد در سال 1808 به دنیا آمده بود

لیندن جانسون که جانشین کندی شد در سال 1908 به دنیا آمده بود


جان ویلکس بوتس که لینکلن را ترور کرد متولد 1839 بود

لی هاروی اسوالد که کندی را ترور کرد متولد 1939 بود

هر دو تروریست دارای نام سه کلمه ای بودند

نام هر دو از 15 کلمه تشکیل شده بود



لینکلن در تآتری به نام فورد ترور شد

کندی در اتومبیلی به نام لینکلن ساخت کارخانه فورد ترورشد

لینکلن در تآتر ترور شد و قاتل فرار کرد و در یک انبار مخفی شد

کندی از داخل یک انبار ترور شد و قاتل فرار کرد و در یک انبار مخفی شد


هر دو تروریست قبل از محاکمه ترور شدند
نوشته شده در 90/04/29ساعت 20:3 توسط درسا جووووووووووووون| |

 
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
نوشته شده در 90/03/30ساعت 19:32 توسط درسا جووووووووووووون| |

ویکتورهوگو
زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیارکوچکی دارند
!

گلوریااستاینم

شما همیشه می توانید برای سالگرد ازدواج ،شوهرتان را غافلگیر کنید . فقط کافی است یادش بیاورید که آن روز سالگرد ازدواج شماست
!!!

الشلاک

شوهرم گفت به فضای بیشتری احتیاج دارد ، من هم او رابه بیرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم
!

رز آنی

طبقه بندی مردها از نظرمادر من : مرد خوب برایت هر کاری انجام می دهد ،مرد بد هر بلایی که بتواند به سرت می آورد
.

ساراتیزدیل
مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند .روانشناسان درتعریف این بیماری می گویند : ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی ، مرد مجردی درجای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد!


دیو باری

مردها از صفت " جوان " برای زنهای زیر 18 سال و مردهای زیر 80 سال استفاده می کنند !!!

نانسی لیندزموند

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوزتن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!

بالتیمور بیکن

فکر می کنید قبل از اینکه یک مرد اعتراف کند که گم شده است چند راه دیگر را باید بالا و پایین برود ؟!


نویسنده ی ناشناس

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامی 1 درصد باقیمانده می شوند !


نویسنده ی ناشناس

او مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او رابشنود .

جرجالیوت

ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم واو هم عاشق خودش بود
!!!


لزلی بلیشا

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولی هیچ وقت آنها رادرک نمی کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها!!!


جرج الیوت
شما خیلی مردهای باهوش را می شناسید که با زنهای کودن ازدواج کرده اند ، ولی هرگز زن باهوشی راپیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد
!


اریکاجانگ

مردها دارای قوه ی بینایی هستند ولی زنها از بینش برخوردارند .


ویکتورهوگو

برای اینکه مردی را واقعا بشناسید ببینید که با یک زن ،یک بچه و یک لاستیک پنچر چطور رفتار می کند .


نویسنده ی ناشناس

وقتی شما نشسته اید مردها و بچه ها فکر می کنند حتما منتظرید تا کسی کاری به شما بدهد تا برایش انجام بدهید !!!


سرنا گری

هیچ وقت سوار ماشین مردهای ناشناس نشوید و فراموش نکنیدکه همه ی مردها برای شما ناشناس هستند
.


نوشته شده در 90/02/31ساعت 13:47 توسط درسا جووووووووووووون| |

 
  دسته بندی ايرونی
چقدر میشه قضاوت کرد؟


 *به نظر من آدمها دو دسته هستن**: *

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...



یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسيس و ...

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  ...

کلا معیار همه چیز من هستم



نوشته شده در 90/02/31ساعت 13:47 توسط درسا جووووووووووووون| |

جوانی عاشق دختری شد ومیخواست با او ازدواج کند

  روزی دختر را به همراه دو  دوست دخترش به منزل دعوت کرد

و به مادر گفت میخواهم حدس بزنی که عشق من کدامیک است     

بعد از رفتن آنها از مادر پرسید: توانستی دختر مورد علاقه مرا

 

از این سه تا تشخیص بدهی

مادر گفت: بله

ومشخصات دختر را بیان کرد

پسر با تعجب پرسید: مادرم از کجا فهمیدی  که این دختر مورد علاقه

من است؟

مادر جواب داد: سبحان الله نمیدانم چرا ازش بدم اومد

http://mail.yimg.com/a/i/mesg/tsmileys2/30.gif

نوشته شده در 90/02/18ساعت 21:50 توسط درسا جووووووووووووون| |


 
Wife asked her husband to describe her.
He said, 'You're A, B, C, D, E, F, G, H, I, J, K'.

She said, 'What does that mean?

He said:- Adorable, Beautiful, Cute, Delightful, Elegant, Foxy, Gorgeous, Hot.

She said, Oh that's so lovely. What about I, J, K?
He said I'm Just Kidding....

نوشته شده در 90/01/26ساعت 19:5 توسط درسا جووووووووووووون| |

سلام به همه ی دوستای خوبم
امیدوارم حال هوای همتون بهاری باشه

خیلی سرم شلوغ بود این چبد وقت تو مدرسه ها که هیچی اصلا اوضاع خراب بود بعدشم درگیر اتاق تکونی واین چیزا بودم ولی الان حسابی خوشحالما همه جا برق می زنه منم عاشق جای تر و تمیزم
دیشب موقع سال تحویل خیلی جالب بود تا ساعت دو و نیم بیدار بودم بعد خوابم برد موقع سال تحویل تا مامانم اینا بیدارم کنن چهار پنج دقیقه ای طول می کشه و خلاصه بنده موقع سال تحویل خواب تشریف داشتم.

فرش اتاقمو شستم و نتیجه ی جالبی گرفتم...
من تا الان فکر می کردم خطهای فرش اتاقم خاکستریه ولی فهمیدم که سفیده...

نمی دونین چه قدر دلم برای وبم تنگ شده بود
ریحانه خانم لینکت کردما عزیزم
و خب در نهایت و مهم تر از همه

 

سال نو مبارک دوستای گلم

با آرزوی بهترین ها

نوشته شده در 90/01/02ساعت 0:35 توسط درسا جووووووووووووون| |

بدشانس ترین افراد دنیا

 



آدم‌هايي كه در اينجا قصد داريم شما را با آنها آشنا كنيم، بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ هستند. چرا كه براي آنها حوادثي پيش آمده كه معمولاً در زندگي ما رخ نمي‌دهد و يا احتمال وقوع آنها بسيار بسيار كم است.


توتوما ياماگاتچي (Tsutomo yamaguchi): اين مرد ژاپني كه اكنون 93 سال سن دارد، يكي از بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به شمار مي‌رود. در زمان جنگ جهاني دوم، اولين بمب‌هاي اتمي تاريخ بر روي شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي انداخته شدند و ياماگاتچي در زمان هر دو بمباران اتمي، در اين دو شهر حضور داشت. در 6 آگوست 1945، ياماگاتچي براي انجام يك ماموريت كاري عازم هيروشيما شد. هنگامي كه قصد داشت از قطار پياده شود، ناگهان اولين بمب اتمي تاريخ در اين شهر و در 2 كيلومتري او انداخته شد و فاجعه‌ي وحشتناكي را به بار آورد. ياماگاتچي در اثر اين انفجار پرده‌ي گوشش پاره و دچار نابينايي موقت شد. او پس از گذراندن يك شب در پناهگاه حمله هوايي، تصميم گرفت كه از ماموريت خود صرفنظر كند و به شهر خود بازگردد.


سه روز پس از اين حادثه، ياماگاتچي در دفتر رئيس خود، مشغول صحبت با او بود كه ناگهان دومين بمب اتمي تاريخ بر روي اين شهر، ناكازاكي، و اين بار هم در فاصله 2 كيلومتري از او انداخته شد و اين شهر را نيز ويران كرد.


ياماگاتچي از اين دو انفجار جان سالم به در برد و از آن پس به يكي از مخالفان سرسخت بمب‌هاي اتمي تبديل شد. او كتاب‌هاي بسياري را در مورد تجربيات خود نوشته است تا افكار عمومي را نسبت به خطرات بمب‌هاي اتمي آگاه كند.


روي ساليوان (Roy Sullivan) يكي ديگر از بدشانس‌ترين آدم‌هاي جهان است. او هفت بار دچار صاعقه‌زدگي شده است. احتمال وقوع صاعقه‌زدگي 1 در 3000 است بنابراين احتمال اينكه فردي هفت بار دچار آن شود 1 در 000/000/000/ 000/000/000/ 000/22 است. روي از اين صاعقه زدگي‌ها جان سالم به در برد اما در سن 71 سالگي با شليك يك گلوله به زندگي خود پايان داد.


آن هود جز (Ann Hodges): اين زن آمريكايي نيز يكي از بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به حساب مي‌آيد. در 30 نوامبر، تكه‌اي از يك شهاب سنگ سقف خانه او را سوراخ كرد و دقيقاً با آن كه بر روي مبل دراز كشيده بود برخورد كرد. اين حادثه براي همه اتفاق نمي‌افتد و آن اولين انسان تاريخ بود كه آن را تجربه كرد.




وايلت جسوپ (Vielet Jessop) يكي ديگر از آدم‌هاي بدشانس اين روزگار است. حادثه‌اي را كه قطعاً هيچ يك از ما تجربه نكرده‌ايم او سه بار تجربه كرده است.


داستان وايلت از آنجا شروع مي‌شود كه او به عنوان مهماندار در سال 1991 در كشتي «المپيك» مشغول به كار مي‌شود. در 20 سپتامبر همين سال اين كشتي طي يكي از سفرهاي خود با ناوگان ارتش بريتانيا برخورد مي‌كند و غرق مي‌شود. همه مسافران و خدمه‌ي اين كشتي كه وايلت نيز در ميان آنان بوده، نجات مي‌يابند. پس از اين حادثه وايلت تصميم مي‌گيرد شانس خود را در كشتي بزرگتري كه سازندگان آن معتقد بودند هيچ چيز نمي‌تواند آن را غرق كند، امتحان كند.

وايلت در كشتي تايتانيك به عنوان مهماندار مشغول به كار شود و همانطور كه همگي داستان تايتانيك را مي‌دانيد، اين كشتي در اولين سفر خود با يك كوه يخ برخورد كرد و غرق شد. در حالي كه تايتانيك غول پيكر در حال فرو رفتن در آب‌هاي اقيانوس اطلس شمالي بود، وايلت توانست خود را به يكي از قايق‌هاي نجات برساند و خود را نجات دهد. اما ماجرا همين جا ختم نمي‌شود.

چند سال بعد او به عنوان پرستار در كشتي «بريتانيكا» مشغول به كار شد. اين كشتي نيز طي يكي از سفرهاي خود با يك مين دريايي برخورد مي‌كند و غرق مي‌شود. اين بار از قايق‌هاي نجات خبري نبود و وايلت براي نجات جان خود مجبور شد كه به درون آب بپرد. هنگام پرش، سر با قسمتي از كشتي برخورد مي‌كند و از هوش مي‌رود. وقتي به هوش مي‌يابد متوجه مي‌شود كه صحيح و سالم به خشكي رسيده است.


وايلت در سال 1971 در اثر ايست قلبي درگذشت و پيكر او را به دريا سپردند.


آخرين آدم‌هاي بدشانس‌ ما، جيسن و جني لارنس (Jason and Jenny Lawrence) هستند. اين زوج انگليسي در طول زندگي مشترك خود شاهد سه تا از بزرگترين حملات تروريستي جهان بوده‌اند. حادثه‌ي 11 سپتامبر را حتما به ياد داريد. اين زوج روز 11 سپتامبر در حال گذراندن تعطيلات در نيویورك بودند كه بدترين حمله تروريستي تاريخ آمريكا را با چشمان خود مشاهده كردند.


چهار سال بعد، در 7 ژوئن 2005 اين زوج در لندن، شاهد بدترين حمله تروريستي تاريخ انگليس بودند در پي انفجار چندين بمب در مترو لندن 52 نفر جان باختند.


صبر كنيد داستان اين زوج هنوز تمام نشده است. سه سال پس از اين حادثه، اين بار اين زن و شهر به شر بمبئي در هند سفر كردند. در آنجا نيز اين زوج بدشانس شاهد بدترين حمله تروريستي تاريخ هند بودند: در پي انفجارها و تيراندازي‌هاي فراوان صدها نفر كشته شدند.


اگرچه در ابتدا عنوان كرديم كه اين افراد بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به حساب مي‌آيند اما از طرفي خوش‌شانس‌ترين افراد نيز هستند چرا كه از همگي از همه‌ي اين حوادث جان سالم به در بروند.


عیدتان مبارک...

با آرزوی بهترین ها برای دوستای خوب خوب خوبم!!!!

نوشته شده در 89/12/29ساعت 17:7 توسط درسا جووووووووووووون| |


بی شک خیلی از شما انیمیشن فوق العاده زیبای " آناستازیا " که در سال 1997 ساخته شد و در نوع خودش بی نظیر بود رو تماشا کردید؛



اما باید بدونید که ماجرای واقعی خیلی سیاه تر و دردناک تر از اونی است که ما از تماشا کردنش لذت می بریم .!
حکومت انقلابی بلشویک ها در مسکو در پایان جولای 1918 اعلام کرد که "نیکلا رومانف " تزار سابق روسیه به دلیل جنایات بی شمار به هلاکت رسید . بیانیه ی رسمی اعلام می کرد تزارینا و فرزندان او به محلی مخفی برده شده اند . آنها جزئیات قتل را چندین بار و هر بار بنحوی جدید اعلام می کردند و علامت سوال بزرگی بر روی آن ماجرا گذاشتند ، مورخین شواهد محکمی در دست ندارند تا نشان دهند که آیا تزار به تنهایی اعدام شده یا تمامی خانواده ی سلطنتی و حتی نیکلا به محلی مخفی تبعیـد شده اند .



نیکلای دوم از ماههای اول 1917 به وسیله ی انقلابیان از قدرت بر کنار شد ، او به همراه همسرش الکساندرا و پنج فرزندش : اولگا ، الکسی ، ماریا ، تاتیانا و آناستازیا در قصر تزارسکویه سلو خارج از سنت پترزبورگ زندانی شد .
درست در 19 جولای 1918 بلشویک ها اعلام کردند که تمام اعضای خانواده ی رومانف توسط یک جوخه ی آتش ، تیر باران شدند ، بر طبق این خبر دستور از مسکو رسیده بود و فرمان زیر نظر مردی به نــــــــام " یورسکی " که نخستین تیر را شلیک کرد انجام شد .
اعضای خانواده ی سلطنتی از سرنوشت خود آگاه نبودند . نیمه شب آنها را به زیر زمین اقامتگاهشان برده و به آنها گفته شد بر روی چند صندلی بنشینند و منتظر بمانند تا اتومبیلی برای بردن آنها بیاید بعد از نخستین تیر که توسط یورسکی شلیک شد ، سایر اعضای جوخه اعدام آنها را با سلاحهایی که برای این کشتار تهیه شده بود به رگبار بستند و در انتها افراد جوخه برای اطمینان بیشتر از سر نیزه و سلاح کمری نیز استفاده کردند .
سحرگاه آنروز اجساد در کامیون قرار گرفت و به معدنی در نزدیکی شهر منتقل شد، در آنجا بر آنها نفت پاشیدند و آتش زدند ، بر روی باقیمانده اجساد اسید ریخته شد و بدرون یکی از چاه های معدن انداختند .



چهارروز بعد در 23 جولای ، یکاترینورگ به دست نیروهای ضد انقلاب ارتش سفید افتاد ، آنها زیر زمین را که بر دیوار آن خون پاشیده شده بود پیدا کردند ، بعضی از قسمت ها با عجله شسته شده بود اما دلیلی بر دست نبود تا ثابت کند که خونها متعلق به خانواده ی سلطنتی است .
از طرفی بلشویک ها هم دلیل موجهی برای زنده نگاه داشتن تزار داشتند ، آنها معاهده ای با آلمان بسته بودند که به تزار اجازه می داد روسیه را به سلامت ترک کنند ....!
اما سوالی که هنوز بی جواب مانده اینست : چه کسی در زیز زمین کشته شده ؟
بعضی می گویند خونها فقط متعلق به " دکتر بوتکین " پزشک سلطنتی و سه پیشخدمت آنهاست که برای صحنه سازی صورت گرفته تا تبعید خانواده ی سلطنتی در خفا بماند .
اما در آپریل 1989 شایعاتی منتشر شد دال بر آنکه باقیمانده ی اجساد پیدا شده است .ادعا توسط نویسنده ی روسی " گلی ریابف " صورت گرفت . او می گوید اجساد را در گودالی پیدا کرده و در اطراف آنها ظروف شکسته محتوی اسید قرار داشت ، او آنها را از روی تعدادشان ، محل زخمها و دندان مصنوعی دکتر شناخت ، صورت اجساد قبل از دفن با قنداق تفنگ خرد شده و شناسایی آنها ممکن نبود .



من آناستازیا هستم !

سر گذشت رومانف ها در هاله ای از ابهام فرو رفت و در طی سالها سر و کله ی عده ای پیدا شد که خود را از خانواده ی سلطنتی می دانستند و با ارائه ی مدارکی سعی داشتند به ثروت بی کران تزار دست یابند .
اما داستان دختری شانزده ساله که در 17 فوریه 1920 از کانال آبی در برلین نیمه جان بیرون کشیده شده بود با حقایقی همراه بود که بسیاری از اشراف روسی در تبعید آن را پذیرفتند . او مدعی بود که " گراند دوشس آناستازیا " کوچکترین دختر تزار است .پای ثروت زیادی در بین بود . بعضی ثروت نقدی را به 800 میلیون پوند تخمین می زدند . بر طبق اعلامیه ی بلشویکها در جولای 1918 تزار اعدام شده بود ولی خانواده ی او به منطقه ی نامعلومی تبعید شده بودند ، اگر این موضوع صحت داشت پس امکان اینکه بچه ها فرار کرده باشند منتفی نبود .
دختری که از کانال بیرون کشیده شده بود اوراقی به همراه داشت که او را " آنا چایکوفسکی " معرفی میکرد . وی بعد از اینکه قوای خود را دربیمارستان بازیافت اعلام کرد که آناستازیا ست و ماجرای فرار خود را شرح داد .
او گفت که به همراه سایر اعضای خانواده به زیر زمین ساختمانی در یکاترینورگ برده شد . او در جریان تیر اندازی زخمی شد و از هوش رفت اما بعد که بهوش آمد خود را درارابّه ای به همراه دو مرد دید .آن دو مرد از بلشویک ها بودند ، برادرانی به نام چایکوفسکی که نمی خواستند در آن آدمکشی شرکت جویند آنها با فروش گردندبندی مروارید و زمرد هایی که بر لباسش دوخته شده بود او را به پایتخت رومانی ، بوخارست بردند و با خانواده ی چایکوفسکی زندگی میکرد که سر انجام با یکی از آن دو برادر ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد .اما کمی بعد شوهرش توسط ماموران مخفی بلشویک ها شناسایی و به قتل رسید . برادر شوهرش قصد داشت او را به برلین ببرد ولی پس از یک سفر ترسناک در روز ورودشان به برلین برادر شوهرش ناپدید میشود . اینجاست که او تصمیم به خودکشی می گیرد .
بعد ها او نهایت تلاش خود را برای به دست آوردن عنوان و ثروت خانواده ی سلطنتی انجام می دهد . هیچ نشانی از برادران چایکوفسکی و فرزندش بدست نیامد ولی اطلاعات وسیع او از جزئیات زندگی خاندان سلطنتی باعث شد که طرفداران زیادی پیدا کند .
" پیر گیلارد " معلم خصوصی سابق این خانواده ی نفرین شده اعتقاد داشت که او شیادی بیش نیست ، او مدعی بود که دختر حتی روسی نمیداند و آداب کلیسای ارتدکس روسیه را با آداب کلیسای کاتولیک اشتباه گرفته .؟!
" گراندوک آندره " عموزاده ی تزار او را با اطمینان خود گراند دوشس می دانست .
آناستازیا بعدها ادعا کرد که عموی او " گراندوک ارنست هس " در سال 1916 در طی جنگ آلمان و روسیه از روسیه دیدن کرده ، " سیریل " دیگر عموزاده ی تزار این موضوع را انکار کرد و آنا را دروغگویی قهار دانست اما در 1949 یکی از فرماندهان سابق ارتش روسیه ، سرهنگ لارسکی قسم یاد کرد که این ادعا صحت دارد.
آناستازیا تحت تحقیقات و معاینات پزشکی قرار گرفت ، اشعه ی ایکس جراحات سختی را نشان می داد که می توانست در اثر گلوله باران ایجاد شده باشد ، برجستگی روی پای او درست در همان نقطه ای قرار داشت که باید باشد و جای بریدگی بر روی تیغه ی شانه ی راست همانجایی بود که سوابق پزشکی آناستازیا نشان می داد بر اثر پرت شدن از روی قاطر بوجود آمده است .
بالاخره در سال 1948 دادگاهی در هامبورگ علیه او رای داد اما هنوز مردم بسیاری عقیده دارند که داستان همه ی رومانف ها در زیر زمین شهر یکاترینورگ به پایان نرسیده است ...!


اینم آدرس چند تا سایت:
www.searchfoundationinc.org

سایت اولی که البته یک کمی هم ظاهر ترس آوری داره صفحه ای داره به اسم cellar room (سرداب) که در اون صفحه آخرین آیکون پایین صفحه در سمت چپ موقعیت سه بعدی سردابی رو که محل وقوع ماجرا بوده به طرز هنرمندانه ای به صورت سه بعدی بازسازی کرده، می تونید دانلود کنید و با realplayer به نظاره محیط سرداب بنشینین . همچنین فیلم ها و تصاویری از خانه ایپاتیف در این سایت هست که اینو از دو تا سایت دیگه - و در حقیقت از هر سایت دیگه ای که در این مورد نوشته هایی دارن - متمایز می کنه.!
نوشته شده در 89/12/19ساعت 16:37 توسط درسا جووووووووووووون| |

سلاااااااااااااااااااااام
مرداد مثل همیشه خاص و با ارزشه
طلااااااااااااا
فلز شما چیه؟

متولدين فروردين : آهن
فلز زندگي متولدين فروردين آهن است كه 9 برابر ديگران به آنها قدرت مي دهد و شانس و موفقيت آنها را در زندگي نه برابر مي كند . انرژي و اشتياق رواني انها مي تواند همچون مشعل فروزاني ? راه را براي دستيابي به آرمان هاي بزرگي كه در سر مي پرورانند روشن نمايد. آنها پيشگاماني هستند كه همواره ديگران را به سمت هدفي نايافتني هدايت مي نمايند.متولدين فروردين كمتر به دنبال اندوختن ثروت هستند.ولي اگر شروع به مال اندوزي كنند با چنان سرعتي پيش مي روند كه وقت نمي كنند بايستند و پول ها را بشمرند. در زمينه پول ? زمان و حتي لباس خود بسيار دست و دلبازانه عمل مي كنند و هر قدر هم فقير باشند هميشه چيزي براي بخشيدن دارند. آنها اعتقاد دارند كه وقتي به ديگران كمك مي كنند نه فقط خرسند مي شوند بلكه اين عمل آنها باعث مي شود كه ديگران هم متقابلا كاري براي آنها انجام دهند.
متولدين ارديبهشت : مس
فلز ماه ارديبهشت مس است كه رساناي برق و گرماست و بعد از گذشت سالها همچنان درخشان باقي مي ماند. در زندگي خانوادگي حاكم ورئيس است و هيچكس جرات ندارد آرامش او را بر هم زند. او مانند زمان صبور است و مانند جنگل عميق ? واز چنان قدرتي برخوردار است كه قادر است كوه را جابجا كند ولي آدمي لجوج و يكدنده است. اين افراد معمولا از چيزهاي كوچك خوششان نمي آيد واز همين رو دلبستگي خاصي به عشق پايدار و ثروت دارند.

متولدين خرداد : جيوه
فلز سرد جيوه در متولدين خرداد تمايلات دوگانه اي را به وجود مي آورد مگر آنكه خودش جلوي آين كارها را بگيرد و به نداي قلب خود گوش كند. هنگامي كه عميقا به دنبال علت بي حوصلگي متولد خرداد بگرديد در مي يابيد كه او هميشه در پي هدفي است ولي مشكل اساسي او اين است كه هدف را نمي شناسد . متولد خرداد از تخيل بسيار قدرتمندي برخوردار است و به همين خاطر اهداف زيادي را در سر مي پروراند. ذهن متولدين خرداد هميشه به كاري مشغول است و به همين دليل بيش از ديگران به استراحت نياز دارد . آنها با آنكه نسبت به بي خوابي حساس هستند ولي هيچگاه به اندازه كافي نمي خوابند.

متولدين تير: نقره
فلزوجودي متولدين تير ? نقره است كه عليرغم تشابه با ساير فلزات از خصوصيات ويژه گرانبهايي برخوردار است. آنها قلب مهرباني دارند و نياز ديگران را به خوبي حس مي كنند و به آن اهميت مي دهند و مي خواهند به ديگران كمك كنند ? اما در ابتدا منمتظر مي شوند تا ببيند كسي ديگري پيدا مي شود كه پيش قدم شود چون دوست ندارد پول و وقت خود را صرف چيزي كنند كه نيازي به آن نيست. اما اگر دريابد كه كس ديگري آستين خود را بالا نزده است آنگاه در آخرين لحظه دست به كار مي شود . او مي گذارد كه دو بار زير آب فرو رويد ? ولي بار سوم شما را نجات مي دهد . او خيلي رئوف است و نمي گذارد غرق شويد.

متولدين مرداد: طلا
متولد مرداد در دوستي بسيار وفادار است و درموقع دشمني آدم منصف و قدرتمندي است . او چه ساكت باشد ? چه خودنما ? فردي خلاق ? مبتكر و قدرتمند است . چون او از طلاي خالص است به همين دليل ما ? گاهي خودخواهي ? تكبرو تنبلي او را ناديده مي گيريم .متولدين مرداد در مورد پول هيچگونه احتياطي به خرج نمي دهند ? بسيار ولخرج هستند و حتي اگر پول زيادي نداشته باشند شيك مي پوشند و زندگي شان لوكس است و براي تفريح و سرگرمي خود زياد خرج مي كنند. اگر كسي از آنها پول بخواهد به او مي دهند و اگر نداشته باشند از ديگري قرض مي كنند و به او مي دهند.

متولدين شهريور: جيوه
اگر درجه حرارت محيط مناسب باشد ? متولدين شهريور عليرغم اينكه ظاهرا تركيبي از فولاد و يخ به نظر مي رسند ? در اثر عواطف اطرافيان ذوب خواهند شد . آنها بدون ترديد انسانهايي صادق و قابل اعتمادي هستند ولي زماني كه نخواهند به جايي بروند و يا كار خاصي را انجام دهند ? به راحتي مي توانند خود را به مريضي بزنند. در چنين مواقعي استعداد نمايي آنها در زمينه هنرپيشگي هويدا مي شود. متولدين شهريور از عكسهاي خود ايراد مي گيرند و در مورد سر و وضع خود وسواس شديدي دارند ? هميشه سر و وضعي مرتب و پاكيزه دارند و در مورد لباس بسيار سخت گير هستند.

متولدين مهر : مس
متولدين مهر سودمندي فلز مس را كه فلز هم آهنگي آنهاست بازتب مي دهند. از هر گونه بي ادبي و بي نزاكتي تنفر دارند ولي با وجود اين اگر تابلويي روي ديوار خانه تان كج باشد ًنرا صاف مي كنند و اگر صداي تلويزيون تان زياد باشد آن را كم مي كنند . آنها عاشق مردم هستند ولي از اجتماعات بزرگ بدشان مي ايد.مانند كبوتران صلح دائم اين طرف و آنطرف مي روند.و به ميانجيگري مي پردازند و صلح و صفا برقرار مي كنند.انسانهايي بامحبت و دلپذير هستند ولي گاهي اوقات بداخلاق واخمو مي شوندو از دستور دادن به ديگران خوششان مي آيد.
متولدين آبان: آهن
در بين متولدين آبان آدم عصبي و بي قرارخيلي كم ديده مي شود و اين در اثر فلز دروني شخصيت آنهاست ? با وجود اين آنها خيلي رقيق القلب بوده و نسبت به افراد ناتوان و درمانده خيلي دلسوز هستند. متولدين آبان هرگز هديه يا محبت كسي را فراموش نمي كنند و فورا در جستجوي جبران آن برمي ايند.از طرف ديگر ظلم و بي عدالتي را نيز فراموش نمي كنند و در مقابل ان واكنش هاي متفاوتي را از خود بروز مي دهند. به خانواده و روابط خانوادگي اهميت زيادي مي دهندو رفتارشان با كودكان ملايم و عطوفت آميز است.

متولدين آذر : قلع
در ميان متولدين آذر به ندرت مي توان كسي را پيدا كرد كه شوخ طبع و بذله گو باشد و همين تعداد اندك نيز كه در گفتن لطيفه چنان خام هستندكه هيچ كس به آنها نمي خندد. اگر چه متولدين آذر حافظه اي بسيار قوي دارند ولي گاهي فراموش مي كنند كه كت خود را كجا گذاشته اند آنها هرگز نمي توانند دروغگوي ماهري باشند هيچ كس حتي براي يك لحظه نمي تواند دروغ آنها را باور كند. ريا كاري و دروغ گويي اصلا با مزاج آنها سازگار نيست و هر وقت سعي به انجام اين كار نمايند به زودي دستشان رو مي شود . متولدين آذر ? چه كم رو چه پررو ? ر زمينه عشق هميشه آماده اند كه شانس خود را امتحان كنند و خود را به آب و آتش بزنند.

متولدين دي : سرب
اگر چه فلز دروني متولد دي او را به فردي بسيار محكم تبديل ساخته است اما او فردي خجالتي است كه روحيه اي لطيف و حساس دارد. متولد دي همه كساني را كه باعث صعود آنها شده اند بسيار ستايش مي كنند . آنها خواستار پيروزي و موفقيت هستند و به سنتها و آداب و رسوم احترام مي گذارند. در شخصيت متولد دي هميشه اندكي افسردگي و غم همراه با جديت وجود دارد. اما هيچ يك از اين دو خصوصيت باعث نمي شود كه اواز انضباط جدي دست بر دارد . متولد دي به حدي لايق و كارآمد است كه به راحتي مي توانيد زمام امور را به دستش بسپاريد.

متولدين بهمن: اورانيوم
فلز دروني متولدين بهمن يك فلز حقيقي نيست و يك ماده راديواكتيو است كه فقط در تركيبات يافت مي شود . اورانيوم مي تواند موجب انفجارات عظيم و زنجيره اي گردداز همين رو تلاش براي محدود كردن آنها و مجبورساختن شان به انجام كاري مثل كوشش براي به دام انداختن طوفان زمستاني در يك بطري است . متولدين بهمن عقيده خود را خيلي رك و بي پرده به زبان مي آورد ولي هرگز سعي نمي كند عقيده اش را به شما تحميل كند. يك بهمني براي احساس امنيت دور و اطراف خود را شلوغ مي كند و دوستان زيادي دارد ولي گاهي اوقات به يكباره در پيله تنهايي خود فرو مي رود و دلش مي خواهد تنها باشد.

متولدين اسفند: قلع
فلز متولد اسفند ? آهن ? جيوه ? طلا و يا سرب نيست بلكه آلياژي از فلزهاست كه نشانگر غير واقعي و توهم آميز بودن اين افراد است. آنها قوي تر از آن هستند كه مي پنداريد و عاقل تر ازآن كه مي شناسيد ولي تا زماني كه خودشان راز وجود شان را كشف نكنند ? راز آنها همواره پوشيده و مخفي باقي خواهد ماند. يك متولد اسفندتمايل چنداني به آرزوهاي دنيوي ندارد? همچنين براي مقام ? قدرت و يا رهبري ارزشي قائل نيست و ثروت و مال دنيا براي او جذابيتي ندارد. او به آينده هيچ اشتياقي ندارد و نسبت به آن بي خيال است. در مورد گذشته نيز دانشي شهودي دارد و در مورد امروز شكيبا و مقاوم است
نوشته شده در 89/12/01ساعت 20:3 توسط درسا جووووووووووووون| |

خیلی لوسن ولی از هیچی که بهترن!!!

 لگد موجود است

در خانه ما ز نیک و بد چیزی نیست
جز ننگی و پاره ای نمد چیزی نیست

از هر چه پزند نیست غیر از سودا
وز هر چه خورند جز لگد چیزی نیست

عبیدزاکانی
 
***
 
بدشانسی انوری

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می پرسد
خانه انوری کجا باشد؟!
 
انوری
 
***
پیداست که نیست

دل ما پول کلان خواهد و پیداست که نیست
در جهان نیز همان باب دل ماست که نیست

محنت و رنج نمی خواهم و پیداست که هست
ثروت و گنج دلم خواهد و پیداست که نیست

گوشه خانه شبی فاطمه در دل می گفت:
هوسم شوهر دارا و تواناست که نیست

در همان دم سر پل شوهر او با خود گفت:
خواهش من ز خدا یک زن زیباست که نیست

فکر پوچ و دل سنگ و سر گچ بسیار است
مغز آگاه و دل و دیده بیناست که نیست

ابوالقاسم حالت

 
***
در پی شوهر احمق تر

همسر من نه ز من دانش و دین می خواهد
نه سلوک خوش و حرف نمکین می خواهد

نه خداجویی مردان خدا می طلبد
نه فسون کاری شیطان لعین می خواهد

نه چو سهراب دلیر و نه چو رستم پرزور
بنده را او نه چنان و نه چنین می خواهد

اسکناس صدی و پانصدی و پنجاهی
صبح تا شب ز من آن ماه جبین می خواهد

هی بدین اسم که روز از نو و روزی از نو
مبل نو، قالی نو، وضع نوین می خواهد

خانه عالی و ماشین گران می طلبد
باغ و استخر و ده و ملک و زمین می خواهد

ز پلاتین و طلا حلقه سفارش داده است
ز برلیان و ز الماس نگین می خواهد

مجلس آرایی و مهمانی و مردم داری
از من بی هنر گوشه نشین می خواهد

پول آوردن و تقدیم به خانم کردن
بنده را او فقط از بهر همین می خواهد

گر مرتب دهمش پول،برایم به دعا
عمر صدساله ز یزدان مبین می خواهد

گر که پولش ندهم، مرگ مرا می طلبد
وزخدا شوهر احمق از این می خواهد

ابوالقاسم حالت
 
***
دیدار

من تو را نمی دیدم و به راه خود می رفتم.
تو مرا دیدی و برایم دست تکان دادی
من ایستادم.
تو سلانه سلانه پیش آمدی و سلام مرا پاسخ گفتی.
ای کسی که دیدار تو، پنج هزار تومن جریمه برای من خرج برداشت پس اقلا گواهینامه ام را پس بده.

منوچهر احترامی

***
زی ذی نامه

الهی! به مردان در خانه ات
به آن زن ذلیلان فرزانه ات
به آنان که با امر "روحی فداک"
نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند
شب و روز با امر زن می زیند
به آنان که مرعوب مادر زنند
ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن گرد گیران ایام عید
وانت بار خانم به وقت خرید
به آنان که در بچه داری تکند
یلان  عوض کردن پوشکند

به آنان که با ذوق و شوق تمام
به مادر زن خود بگویند: مام
به آنان که دامن رفو می کنند
ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که درگیر سوزن نخند
گرفتار پخت و پز مطبخند

به تن های مردان که از لنگه کفش
چو جیغ عیالانشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار
از این زن ذلیلی مکن برکنار

سعید سلیمانپور

***

چی شد؟

حلیم مش رحیم و آش رشته
به جاشون این روزا پیتزا فرشته

چت و اینترنت و عقد غیابی
چی شد اون عشقای داغ و برشته؟!

حسن صنوبری
نوشته شده در 89/11/24ساعت 20:27 توسط درسا جووووووووووووون| |



ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید..
جین کر


مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
سینکلر لوییس

قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است !
"گلوريا استاينم "

شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم !
"رز آني "

پرسش : وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي رود چه کار مي کني ؟
پاسخ : در را پشت سرش مي بندم !
" آنجلا مارتين "

مردها با يک بيماري وراثتي متولد مي شوند . روانشناسان در تعريف اين بيماري مي گويند : ترس از اينکه اگر به زني وابسته شوي ، مرد مجردي در جاي ديگري ممکن است از زندگي بيشتر از تو لذت ببرد !
" ديو باري "

مردها از صفت " جوان " براي زنهاي زير 18 سال و مردهاي زير 80 سال استفاده مي کنند !!!
"نانسي لين دزموند "

اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد . ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود !!!
"بالتيمور بيکن "

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامي 1 درصد باقي مانده مي شوند !
" نويسنده ي ناشناس "

مرد مثل همان خروسي است که خيال مي کند خورشيد براي اين طلوع مي کند که صداي قوقولي قوقوي او را بشنود .
"جرج اليوت "

ما نقاط مشترک زيادي با هم داشتيم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
" شلي وينترز "

وقتي مردي به من مي گويد که مي خواهد همه ي ورق هايش را رو کند هميشه بي اختيار به آستينش نگاه مي کنم !!!
" لزلي بليشا "

شما خيلي مردهاي باهوش را مي شناسيد که با زنهاي کودن ازدواج کرده اند ، ولي هرگز زن باهوشي را پيدا نمي کنيد که با مرد کودني ازدواج کرده باشد !
" اريکا جانگ "

تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
سامرست موام

 

نوشته شده در 89/11/03ساعت 23:1 توسط درسا جووووووووووووون| |

اس ام اس عاشقانه ، جملات عاشقانه

خوشم اومد گفتم بزارم

نوشته شده در 89/11/01ساعت 16:44 توسط درسا جووووووووووووون| |

بعد از مرگم، انگشت های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناساییم با دو قطعه عکس مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.
بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیارید.
التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای که تازه به دوران رسیده کم نیاریم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور می برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای آنها هم باشد.


 
نوشته شده در 89/11/01ساعت 13:25 توسط درسا جووووووووووووون| |

دوست عزیزی که گفتین مگه یه کپی پیست چه قدر طول می کشه؟؟؟
خیلی خوشحالم که اینقدر صادقانه نظرتون رو بیان می کنین فقط ای کاش می دونستم کی هستین
دوست خوبم قطعا یک کپی پیست خیلی طول نمی کشه ولی پیدا کردن مطلبی که تکراری نباشه مناسب این وبلاگ باشه و  به نظرم جالب باشه یکم طول می کشه و خب واسه من که هم امتحان دارم و هم کلاسای دیگه یه کم سخته که مرتب تو طول امتحانا آپ کنم

البته حالا که دیگه امتحانا تموم شد سعی می کنم زودتر آپ کنم
اینم به خاطر این دوست عزیز:

همين چند هفته پيش بود که يک ايراني داخل بانک در منهتن نيويورک شد و يک شماره از دستگاه گرفت.

 

وقتي شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش کارشناس بانک رفت

 

 

و گفت که براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يک وام فوري بمبلغ 5000 دلار داره

 

کارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي داره..

 

و مرد هم سريع دستش را کرد توي جيبش و کليد ماشين فراري جديدش را که دقيقا جلوي در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئيس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط براي دو هفته

 

کارمند بانک هم سريع کليد ماشين گرانقيمت را گرفت و ماشين را به پارکينگ بانک در طبقه پائين انتقال داد.

 

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86  دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد. این خط رو دوباره بخون

 

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئيس بانک گفت " از اينکه بانک ما رو انتخاب کرديد متشکريم"

 

و گفت ما چک کرديم ومعلوم شد که شما يک مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يک سوال برام باقي مانده که با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين که 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟

 

ايروني يه نگاهي به کارشناس بيچاره کرد و گفت:

  تو فقط به من بگو کجاي نيويورک ميتونم ماشين 250/000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر با هزینه فقط    15.86  دلار  پارک کنم ؟ ! ! !

 

نوشته شده در 89/10/27ساعت 20:4 توسط درسا جووووووووووووون| |

آخه یکی نیست بگه دختر عاقل کی وسط امتحانا آپ می کنه؟
به عشق شماهاست که باید به جای درس خوندن دنبال آپ جدید باشم دیگه!!!
تقدیم به شما:
 

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او رانمی شناخت.
او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است.
او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.

و در همان جا عاشق او می شود.
اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.
چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

این تست در سال 2005 پس از 2 سال تحقیق در امریکا انجام شده است

 

 

اداره کل فدرال امنیت امریکا از تمامی نفراتی که در این تست شرکت کرده بودند (نفرات به صورت رندوم از میان افراد جامعه برای این تست انتخاب شده اند) درخواست کرده است تا با نفراتی که جواب سوال را به صورت صحیح داده اند مراوده نداشته و تمامی نفراتی که جواب صحیح داده اند موظفند هفته ای یک بار در محل های از پیش تعیین شده که از سوی پلیس معرفی شده است خود را به ماموران معرفی نمایند.همچنین با تعبیه تجهیزات الکترونیکی پیشرفته کلیه حرکات این افراد در محدوده ای از پیش تعیین شده این افراد که از سوی پلیس معین شده است (شعاع 50کیلومتری از محل سکونت) کاملا تحت کنترل می باشد و افراد برای خارج شدن از این محدوده باید از پلیس با ذکر هدف از رفتن به محلی که بیش از 50 کیلومتر با محل زندگی آنها فاصله دارد هماهنگ نمایند

همچنین پاسخ دهندگان صحیح از زمان انجام تست تحت معاینات شدید روانشناسی هر ماهه شده اند و از مسافرت این افراد به برخی از مناطق کشور آمریکا جلوگیری می شود

چرا؟

اداره امنیت آمریکا این تست را برای جانیان و قاتلان سریالی این کشور نیز انجام داد نتیجه این که 100 درصد افراد جانی و قاتلان سریالی به این تست پاسخ صحیح داده اند بنابراین در علم روانشناسی مبحثی به نام psychopath در خصوص این افراد به بحث گذاشته شد نتیجه اینکه تمام نفراتی که پاسخ صحیح داده اند به طور بالقوه امکان تبدیل شدن به جانی و آدم کش سریالی را دارا هستند. بنابراین فصل مشترک این افراد با قاتلان سریالی همان انگیزه قتل و لذت بردن از خونریزی و ادم کشی می باشد.

پاسخ سوال:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .

 

نوشته شده در 89/10/21ساعت 11:13 توسط درسا جووووووووووووون| |

Design By : Night Melody